تبليغاتX
با تو بودن لحظه ی اوج غرورم...


با تو بودن لحظه ی اوج غرورم...

چه زود بار سفر را بستی...

تنهایی واسه هر دومون سخت بود ولی دیگه رفتی...

دیگه نه من می خوام برگردی ونه...نه...

گمون نمی کنم تو هم بخوای برگردی...

چه روزهایی بود ...

شده بودی همه کس...بعد چند ماه یادم نمی یاد؟

میبینی کی رفتنت رو هم فراموش کردم...

خیلی تلخه می دونم ولی یه حقیقته...

یه حقیقت تلخ یا شایدم شیرین...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 23:59 توسط زهره| |

خدا چرا اینطوری شد؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 23:47 توسط زهره| |

حرف ها دارم
با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می گشایی!
 
 
چه تو را دردی است
کز نهان خلوت خود می زنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟
 
در کجا هستی نهان
 ای مرغ!
 
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخه های شوق؟
می پری از روی سبز یک مرداب
یا که می شویی کنار چشمه ادراک بال و پر؟
 
هر کجا هستی ،
 بگو با من
روی جاده نقش پایی نیست از دشمن
 
آفتابی شو!
 
رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر
مار برق از لانه اش بیرون نمی آید
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا

 «سهراب سپهری»

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:54 توسط زهره| |

بسیار گل که از کف من برده است باد

اما من غمین

گلهای یاد هیچ کس پرپر نمی کنم

من مرگ هیچ عزیزی را...

باور نمی کنم...

باور نمی کنم...

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:52 توسط زهره| |

 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

 
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:42 توسط زهره| |

آموخته ام ؟!
 
آموخته ام ..... كه گاهی تمام چیزهایی كه یك نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او ، وقلبی است برای فهمیدن وی .
آموخته ام ...... كه راه رفتن كنار پدرم در یك شب تابستانی در كودكی ، شگفت انگیز ترین چیز در بزر گسالی است .
آموخته ام ....... بهترین كلاس درس دنیا كلاسی است كه زیر پای پیر ترین فرد دنیاست .
آ‌موخته ام ....... وقتی كه عاشقید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود .
آموخته ام ..... تنها كسی كه مرا در زندگی شاد می كند كسی است كه به من می گوید : تومرا. شاد كردی
آموخته ام ..... داشتن كودكی كه در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است كه در دنیا وجود دارد .
آموخته ام ...... كه مهربان بودن بسیار مهم تر از درست بودن است .
آمو خته ام ...... كه هرگز نباید به هدیه ای از طرف كودكی ( نه ) گفت .
آموخته ام .... كه همیشه برای كسی كه به هیچ عنوان قادر به كمك كردنش نیستم دعا كنم .
آموخته ام ..... كه مهم نیست كه زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتیاج به دوستی داریم كه لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم .....
آموخته ام ..... كه پول شخصیت نمی خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك رو زانه است كه زندگی را تماشایی می كند .
آموخته ام ..... كه خداوند همه چیز را در یك روز نیافرید .پس چه چیز باعث شد كه من بیاندیشم می توا نم همه چیز را در یك روز به دست بیا ورم .
آموخته ام ...... كه چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .
آموخته ام .... كه این عشق است كه زخمها را شفا می دهد نه زمان .
آموخته ام ..... كه وقتی با كسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد .
آموخته ام ...... كه هیچ كس در نظر ما كامل نیست تا زمانی كه عاشق بشویم .
آ موخته ام ..... كه زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ....... كه فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ،‌بلكه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد .
آموخته ام ....... كه آرزویم این است قبل از مرگ مادرم یكبار به او بیشتر بگوییم دوستش دارم .
آمو خته ام ...... كه لبخند ارزانترین راهی است كه می شود با آن نگاه را وسعت داد .
آموخته ام ..... كه نمی توانم احساسم را انتخاب كنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم .
آموخته ام ..... كه همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستید .
آموخته ام ..... بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است : وقتی كه از شما خواسته می شود ،‌ وزمانی كه درس زندگی دادن فرا می رسد .
آموخته ام ..... كه كوتاهترین زمانی كه من مجبور به كار هستم ، بیشترین كارها و وظایف را باید انجام دهم ....
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1:31 توسط زهره| |

برد با کیست؟
 
سرو می نازید و می بالید سخت:
«از من آیا هست زیبا تر درخت؟
 برد با من نیست آیا ؟                

من پرند نوبهاری بی خزانم در براست!»
 
گل، به او خندید و گفت:
«از تو زیباتر منم ، کز رنگ و بوی تاج نازم بر سراست!»
 
چهره نرگس به خودخواهی شکفت، 
چشم بر یاران خام اندیش ، گفت:
«دست تان خالی است در آنجا که من ، دامنم سرشار از گنج زر است!»
 
ارغوان آتشین رخسار گفت:
 «برد با همتای روی دلبر است!»  
لاله ها مستانه رقصیدند، 
یعنی :«غافلید! 

در جهانی اینچنین ناپایدار،
برد با آنکس که چون ما سرخوشان ، تا نفس دارد به دست ساغر است!»


پای دیواری ، درون یک اجاق،
کنده ای می سوخت ، در آن سوی باغ،
باغبان پیر را با شعله ها
رمز و رازی بود ، سرجنباند و گفت:
                                             « برد با خاکستر است»
 
..... برد با او بود یا نه،
                             روز دیگر بامداد،
                                                     توده خاکستری را
                                                                             هر طرف می برد باد!!

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:51 توسط زهره| |

اشک خـــــــــدا ....
 
هنوز چشمانت با چشمانم عشق بازی می کند
شاید باور نکنی!!!
 در تمام شعرهایم
احساست می کردم ... ودلم
این غم دان پر درد
این صندوقچه اسرارت
هوای تو را بارها می کرد
و من قول تو را برای فردا ، بارها به او می دادم
و او مانند یک بچه از برای دیدنت
مدت ها غروب آفتاب را نظاره می کرد و
هنگامه شب مرا به اغما می کشاند....
و من عاجز از گفتن چیزها و ندانسته ها
بارها او را تنبیه می کردم.....!!!
نمیدانستم تو آنقدر برایم با ارزش بودی
که هم جسمم و هم دلم را صدها بار به جان کندن کشاندم

این من!!!
نتوانست هیچگاه بگوید که چه دردی دارد.....
و در تمام لحظه ها اشک خدا را هم بر روی دیدگانش می دید
اما...
امروز آن باران بوی دیگری داشت...
در حوالی گلدان خالی دلم
و صدای آن از بس که دلم خالی بود
می پیچید و ساعتها صدای باران برایم تکرار دقایق بی سرانجام بود
آن درد.....درد دیدن و نگفتن کاش می مرد
اما اشکان خدا هم دیگر فایده ای ندارد................
 
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:26 توسط زهره| |

فصل ها خواهند گذشت و باد
داستان آن درخت مهربان را
        باز خواهد گفت
        با بهارانی که می آید
*
او هنوز آن جاست
در ته دالان آیینه
کیفش از آن لحظه های ناگهان لبریز
گوش او اینجا
هوش او اما
رهگذار کوچه های آرمانشهری که در آن
عابری سر در گریبان نیست
*
حصار خانه ها پرچینی از رؤیاست
و گل ها رو به سوی آفتاب صبح می گردند
*
این اواخر خسته بود انگار
خسته از شبگردی بسیار
        در منظومه های دور
خسته از تکرار کشف رنگ های تازه
       در رنگین کمان نور
خاک او خاکستر گرم اجاق ماست
حاصل جمع تمام داغ های ماست
برگ برگ دفتر او
                         اعتبار باغ های ماست
*
ناگهان او را به نام کوچکش خواندند
بادبان افراشت
در سحرگاهان مِه آلود اقیانوس
پیش چشم دل
مانده میراثش لب ساحل
شعله ای در لاله ی فانوس
شعله ای که نرم می سوزد
         بر مزار درد
شعله ای که می نویسد شعرهایش را      

 با شرار درد...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:19 توسط زهره| |

از تو به تو می‌نویسم...

تو دوستِ خوبِ منی و من چقدر بدم كه گاهی ازت غافل میشم.

بارها بهت خیانت كردم و مرتكب لغزش شدم،‌ اما هر دفعه كه بی‌پناه و شرمسار برگشتم در كمال ناباوری دیدم ... تو هنوز هم همونجایی، ‌سرِ قرارمون و به همون مهربونی همیشگی .

وقتی كه سرگرم جذابیت‌های زندگی شدم،‌بذار بگم كه ازت غافل شدم و جذبِ دل

مشغولی‌هام ... امّا خیلی زود اونا به یه سراب مبدل شدن و باز من تو را یافتم.

راستشو بگو از دستِ من خسته نشدی؟! آخه مگه صبرت چقدهِ؟! چند بار باید منو ببخشی؟ چقده باید شاهدِ خبط و خطاهام باشی؟! پس من كی سرِ عقل میام؟! تا كی باید دیوونگی‌هامو تحمل كنی؟! ...


... بذار اعتراف كنم كه توی تمام مدت عمرم دوستی مثِ تو ندیدم، همیشه با محبتات شرمسارم كردی، ‌هر وقت كه از عالم و آدم دلم شكست ... این نوازشهای تو بود كه با سرانگشتانِ محبت‌آمیز و معجزه‌گرت، قلب و روحم رو التیام بخشید. هر وقت كه با روی شرمسار و خجل برگشتم تو رو همونجا دیدم، همونجای همیشگی كه میعادگاه من و توست.

خوشحالم كه حداقل با همه بدی‌هام هنوز هم محل قرارمون یادمِ ... آدرسشو از بَرَم ببین اینه ... قلبِ من همیشه قرارگاه من و توست،‌ تو خوبِ من، تو بهترین دوستم .... تو ای مهربونِ من و ای خدا.... میدونی كه من دوست دارم یكی!!! چون این عدد برازندة توست،‌چون كه تكی و یه دونه‌ای ای خدا

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 20:25 توسط زهره| |


Design By : Night Skin