تبليغاتX
با تو بودن لحظه ی اوج غرورم...


با تو بودن لحظه ی اوج غرورم...

حرف ها دارم
با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می گشایی!
 
 
چه تو را دردی است
کز نهان خلوت خود می زنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟
 
در کجا هستی نهان
 ای مرغ!
 
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخه های شوق؟
می پری از روی سبز یک مرداب
یا که می شویی کنار چشمه ادراک بال و پر؟
 
هر کجا هستی ،
 بگو با من
روی جاده نقش پایی نیست از دشمن
 
آفتابی شو!
 
رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر
مار برق از لانه اش بیرون نمی آید
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا

 «سهراب سپهری»

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:54 توسط زهره| |

بسیار گل که از کف من برده است باد

اما من غمین

گلهای یاد هیچ کس پرپر نمی کنم

من مرگ هیچ عزیزی را...

باور نمی کنم...

باور نمی کنم...

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:52 توسط زهره| |

 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

 
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:42 توسط زهره| |

آموخته ام ؟!
 
آموخته ام ..... كه گاهی تمام چیزهایی كه یك نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او ، وقلبی است برای فهمیدن وی .
آموخته ام ...... كه راه رفتن كنار پدرم در یك شب تابستانی در كودكی ، شگفت انگیز ترین چیز در بزر گسالی است .
آموخته ام ....... بهترین كلاس درس دنیا كلاسی است كه زیر پای پیر ترین فرد دنیاست .
آ‌موخته ام ....... وقتی كه عاشقید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود .
آموخته ام ..... تنها كسی كه مرا در زندگی شاد می كند كسی است كه به من می گوید : تومرا. شاد كردی
آموخته ام ..... داشتن كودكی كه در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است كه در دنیا وجود دارد .
آموخته ام ...... كه مهربان بودن بسیار مهم تر از درست بودن است .
آمو خته ام ...... كه هرگز نباید به هدیه ای از طرف كودكی ( نه ) گفت .
آموخته ام .... كه همیشه برای كسی كه به هیچ عنوان قادر به كمك كردنش نیستم دعا كنم .
آموخته ام ..... كه مهم نیست كه زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتیاج به دوستی داریم كه لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم .....
آموخته ام ..... كه پول شخصیت نمی خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك رو زانه است كه زندگی را تماشایی می كند .
آموخته ام ..... كه خداوند همه چیز را در یك روز نیافرید .پس چه چیز باعث شد كه من بیاندیشم می توا نم همه چیز را در یك روز به دست بیا ورم .
آموخته ام ...... كه چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .
آموخته ام .... كه این عشق است كه زخمها را شفا می دهد نه زمان .
آموخته ام ..... كه وقتی با كسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد .
آموخته ام ...... كه هیچ كس در نظر ما كامل نیست تا زمانی كه عاشق بشویم .
آ موخته ام ..... كه زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ....... كه فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ،‌بلكه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد .
آموخته ام ....... كه آرزویم این است قبل از مرگ مادرم یكبار به او بیشتر بگوییم دوستش دارم .
آمو خته ام ...... كه لبخند ارزانترین راهی است كه می شود با آن نگاه را وسعت داد .
آموخته ام ..... كه نمی توانم احساسم را انتخاب كنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم .
آموخته ام ..... كه همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستید .
آموخته ام ..... بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است : وقتی كه از شما خواسته می شود ،‌ وزمانی كه درس زندگی دادن فرا می رسد .
آموخته ام ..... كه كوتاهترین زمانی كه من مجبور به كار هستم ، بیشترین كارها و وظایف را باید انجام دهم ....
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1:31 توسط زهره| |

برد با کیست؟
 
سرو می نازید و می بالید سخت:
«از من آیا هست زیبا تر درخت؟
 برد با من نیست آیا ؟                

من پرند نوبهاری بی خزانم در براست!»
 
گل، به او خندید و گفت:
«از تو زیباتر منم ، کز رنگ و بوی تاج نازم بر سراست!»
 
چهره نرگس به خودخواهی شکفت، 
چشم بر یاران خام اندیش ، گفت:
«دست تان خالی است در آنجا که من ، دامنم سرشار از گنج زر است!»
 
ارغوان آتشین رخسار گفت:
 «برد با همتای روی دلبر است!»  
لاله ها مستانه رقصیدند، 
یعنی :«غافلید! 

در جهانی اینچنین ناپایدار،
برد با آنکس که چون ما سرخوشان ، تا نفس دارد به دست ساغر است!»


پای دیواری ، درون یک اجاق،
کنده ای می سوخت ، در آن سوی باغ،
باغبان پیر را با شعله ها
رمز و رازی بود ، سرجنباند و گفت:
                                             « برد با خاکستر است»
 
..... برد با او بود یا نه،
                             روز دیگر بامداد،
                                                     توده خاکستری را
                                                                             هر طرف می برد باد!!

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:51 توسط زهره| |

اشک خـــــــــدا ....
 
هنوز چشمانت با چشمانم عشق بازی می کند
شاید باور نکنی!!!
 در تمام شعرهایم
احساست می کردم ... ودلم
این غم دان پر درد
این صندوقچه اسرارت
هوای تو را بارها می کرد
و من قول تو را برای فردا ، بارها به او می دادم
و او مانند یک بچه از برای دیدنت
مدت ها غروب آفتاب را نظاره می کرد و
هنگامه شب مرا به اغما می کشاند....
و من عاجز از گفتن چیزها و ندانسته ها
بارها او را تنبیه می کردم.....!!!
نمیدانستم تو آنقدر برایم با ارزش بودی
که هم جسمم و هم دلم را صدها بار به جان کندن کشاندم

این من!!!
نتوانست هیچگاه بگوید که چه دردی دارد.....
و در تمام لحظه ها اشک خدا را هم بر روی دیدگانش می دید
اما...
امروز آن باران بوی دیگری داشت...
در حوالی گلدان خالی دلم
و صدای آن از بس که دلم خالی بود
می پیچید و ساعتها صدای باران برایم تکرار دقایق بی سرانجام بود
آن درد.....درد دیدن و نگفتن کاش می مرد
اما اشکان خدا هم دیگر فایده ای ندارد................
 
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:26 توسط زهره| |

فصل ها خواهند گذشت و باد
داستان آن درخت مهربان را
        باز خواهد گفت
        با بهارانی که می آید
*
او هنوز آن جاست
در ته دالان آیینه
کیفش از آن لحظه های ناگهان لبریز
گوش او اینجا
هوش او اما
رهگذار کوچه های آرمانشهری که در آن
عابری سر در گریبان نیست
*
حصار خانه ها پرچینی از رؤیاست
و گل ها رو به سوی آفتاب صبح می گردند
*
این اواخر خسته بود انگار
خسته از شبگردی بسیار
        در منظومه های دور
خسته از تکرار کشف رنگ های تازه
       در رنگین کمان نور
خاک او خاکستر گرم اجاق ماست
حاصل جمع تمام داغ های ماست
برگ برگ دفتر او
                         اعتبار باغ های ماست
*
ناگهان او را به نام کوچکش خواندند
بادبان افراشت
در سحرگاهان مِه آلود اقیانوس
پیش چشم دل
مانده میراثش لب ساحل
شعله ای در لاله ی فانوس
شعله ای که نرم می سوزد
         بر مزار درد
شعله ای که می نویسد شعرهایش را      

 با شرار درد...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:19 توسط زهره| |

از تو به تو می‌نویسم...

تو دوستِ خوبِ منی و من چقدر بدم كه گاهی ازت غافل میشم.

بارها بهت خیانت كردم و مرتكب لغزش شدم،‌ اما هر دفعه كه بی‌پناه و شرمسار برگشتم در كمال ناباوری دیدم ... تو هنوز هم همونجایی، ‌سرِ قرارمون و به همون مهربونی همیشگی .

وقتی كه سرگرم جذابیت‌های زندگی شدم،‌بذار بگم كه ازت غافل شدم و جذبِ دل

مشغولی‌هام ... امّا خیلی زود اونا به یه سراب مبدل شدن و باز من تو را یافتم.

راستشو بگو از دستِ من خسته نشدی؟! آخه مگه صبرت چقدهِ؟! چند بار باید منو ببخشی؟ چقده باید شاهدِ خبط و خطاهام باشی؟! پس من كی سرِ عقل میام؟! تا كی باید دیوونگی‌هامو تحمل كنی؟! ...


... بذار اعتراف كنم كه توی تمام مدت عمرم دوستی مثِ تو ندیدم، همیشه با محبتات شرمسارم كردی، ‌هر وقت كه از عالم و آدم دلم شكست ... این نوازشهای تو بود كه با سرانگشتانِ محبت‌آمیز و معجزه‌گرت، قلب و روحم رو التیام بخشید. هر وقت كه با روی شرمسار و خجل برگشتم تو رو همونجا دیدم، همونجای همیشگی كه میعادگاه من و توست.

خوشحالم كه حداقل با همه بدی‌هام هنوز هم محل قرارمون یادمِ ... آدرسشو از بَرَم ببین اینه ... قلبِ من همیشه قرارگاه من و توست،‌ تو خوبِ من، تو بهترین دوستم .... تو ای مهربونِ من و ای خدا.... میدونی كه من دوست دارم یكی!!! چون این عدد برازندة توست،‌چون كه تكی و یه دونه‌ای ای خدا

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 20:25 توسط زهره| |

به ما دروغ می گفتند:
دردها را بزرگ که شوید فراموش می کنید.
درست این است:
زندگی، آنقدر درد دارد که از درد نو،درد کهنه فراموش می شود.

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:14 توسط زهره| |

کاش مي دانستی
بعد از آن دعوت زيبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم
خبر دعوت ديدار ،چو از راه رسيد
پلک دل، باز پريد
من سراسيمه، به دل بانگ زدم
آفرين قلب صبور، زود برخيز عزيز
جامه تنگ در آر
و سراپا به سپيدی تو در آ
و به چشمم گفتم:
باورت ميشود ای چشم به ره مانده ی خيس
که پس از اين همه مدت،
ز تو دعوت شده است؟

چشم خنديد و به اشک گفت برو
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات نگاه
با تو ام کاری نيست

و به دستان رهايم گفتم :
کف بر هم بزنيد
هر چه غم بود گذشت ، ديگر انديشه لرزش به خودت راه مده
وقت آن است که آن دست محبت
ز تو يادی بکند

خاطرم را گفتم:زودتر راه بيفت
هر چه باشد،بلد راه تويی
ما که يک عمر بدين خانه نشستيم و تو تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود
گويا با من بنشسته ، دگر کاری نيست
جای ماندن چو دگر نيست ، از اينجا بروم
پنجه از مو به در آورده به آن شانه زدم

و به لب هاگفتم:خنده ات را بردار، دست در دست تبسم بگزار
و نبينم که ديگر، که تو ورچيده و خاموش به کنجی باشی!!

سينه فرياد کشيد:
من نشان خواهم داد قاب نامش را در طاقچه ام
و هوای خوش يادش را ، در حافظه ام
مژده دادم به نگاهم،گفتم:
نذر ديدار قبول افتادست و مبارک باشد ، وصل پاک تو با برق نگاه محبوب

و تپش های دلم را گفتم:
اندکی آهسته
آبرويم نبری
پايکوبی ز چه بر پا کردی؟
پای بر سينه چنان طبل ،نکوب

نفسم را گفتم:جان من تو دگر بند نيا
اشک شوقی آمد
تاری جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود:
همچو دستمال حرير،
بنشان برق نگاه

پای در راه شدم
دل به مغزم مي گفت: من نگفتم به تو آخر، که سحر خواهد شد؟
هی تو انديشيدی، که چه بايد بکنی
من به تو مي گفتم:او مرا خواهد خواند، و مرا خواهد ديد

سر به آرامی گفت:
خوب چه مي دانستم
من گمان مي کردم ديدنش ممکن نيست
و نمي دانستم بين تو با او حرف صد پيوند است
من گمان ميکردم...

سينه فرياد کشيد:
خوب، فراموش کنيد
هر چه بوده است گذشت
حرف از غصه و من گفتم و انديشه بس است
به ملاقات بيانديش و نشاط
آفرين پای عزيز قدمت را قربان
تندتر راه برو ، طاقتم طاق شده است

چشم برقی ميزد
اشک بر گونه نوازش ميکرد
لب به لبخند ، تبسم ميکرد
مرغ قلبم با شوق ، سر به ديوار قفس مي کوبيد
تاب ماندن به قفس هيچ نداشت
دست بر هم ميخورد
نفس از شوق، سر سينه، تعارف ميکرد
سينه بر طبل خودش ميکوبيد

عقل شرمنده به آرامی گفت :راه را گم نکنيم!!
خاطرم خنده به لب گفت ، نترس
نگران هيچ مباش،سفر منزل دوست ، کار هر روز من است
چشم بر هم بگذار ، دل تو را خواهد برد
سر به پا گفت: کمی آهسته ،بگذاريد که من هم برسم
دل به سر گفت: شتاب!
تو هنوزم عقبی؟؟

فکر فرياد کشيد:دست خالی که بد است ،کاشکی...
سينه خنديد و بگفت: دست خالی ز چه روی
اين همه هديه،کجا چيزی نيست!!

چشم را ،گريه شوق
قلب را عشق بزرگ
سينه ، يک سينه سخن
روح را ، شوق وصال
خاطر ،آکنده ياد


کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد
شوق ديدار نباتی آورد
کام جانم شيرين
پای تا سر همه انديشه وصل
...

وه چه رويای قشنگی ديدم
خواب ، ای موهبت خالق پاک
خواب را دريابم
که در آن مي توان با تو نشست
مي توان با تو سخن گفت و شنيد
خواب دنيای توانايی هاست
خواب،سهم من از تو و ديدار شماست
خواب دنيای فراموشی هاست

خواب را دريابم
که تو در خواب مرا خواهی خواند
که تو در خواب مرا خواهی خواست
و تو در خواب به من خواهی گفت :
تو به ديدار من آ

آه!
کاش مي دانستی
بعد از آن دعوت زيبا به ملاقات خودت
من چه حالی دارم
پلک دل باز پريد
خواب را دريابم
من به ميهمانی ديدار تو می انديشم... .

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 2:53 توسط زهره| |


Design By : Night Skin